فقر

این روزها به جای” شرافت” از انسان ها فقط” شر” و ” آفت” می بینی ..! حسین پناهی

زخم هایت را مخفی نگه دار !
ادم ها بانمک شده اند ،
با شوخی هایشان میسوزانند زخم هایه کهنه ات را …!

“… برای انسان چه دردی کشنده‌تر از «بی خبری» است ؟…”

جهان ما …

جهان سوم جایست که مردمش به فکر آمدن یک روز خوب هستند، نه اوردنش!

جهان سوم جایست که درآمد دعا نویس از برنامه نویس بیشتر باشد!

جهان اول جایی است که عکاسانش برای گرفتن عکس از گرسنگان جهان سوم جایزه میگیرند!

” مهربانی ”
مهمترین اصل “انسانیت” است
اگر کسی از من کمکی بخواهد
یعنی من هنوز روی زمین “ارزش” دارم …

از پیرمرد پرسیدن چرا ناراحتی؟
گفت جا سیگاری ام شکست!
گفتند مگر چقدر قیمت داشت؟
گفت به قیمتش نیست…
تمامِ جوانی ام را در آن سوزانده بودم...

نامه سرگشاه اصغر فرهادی به رئیس جمهور…

سراسر وجودم شرم است و بغض !

در تاریخ خوانده‌ایم که گاهی حاکمان با لباس مبدل به میان مردمان می‌رفته‌اند تا به دور از محافظان و ملازمان و متملقان گوشه‌ای از درد و رنج مردم را بی‌واسطه  درک کنند. پیشنهاد می‌دهم لااقل برای تنوع در نگارش تاریخ امروز که آیندگان بهت‌زده خواهند خواند، گاهی صاحب منصبان بی‌همراه و ناشناس به میان مردم بروند. به روستاها و شهرهای دور افتاده. اگر ناشدنی‌ست به همین حوالی، محله‌های حاشیه تهران تا ببینند صورت‌های سرخ از سیلی آبرومندان بی‌بضاعتی که بیش از هر صاحب قدرتی جان و جوانی‌شان را برای این سرزمین قربانی داده‌اند. اگر باز ناشدنی‌ست یک روز به اورژانس شهر سری بزنند و مخفیانه سوار بر آمبولانسی شوند که قرار است بیماری بی‌رمق را به بیمارستانی برساند و از نزدیک شاهد باشند چگونه در مسیر، به جای راه باز کردن برای نجات جان یک بیمار، مسابقه‌ای تلخ بین دیگران است برای پیشی گرفتن از هم که پشت آمبولانس حامل یک هموطن رو به مرگ جای بگیرند و از این موقعیت برای زودتر رسیدن به مقصد نهایت استفاده را ببرند.

سرزمینی که «پخمِگانش» شاغل باشند،
و «نخبگانش» بیکار،
صادراتش «متفکر» باشد،
و وارداتش«مخدر»!؛
«قبرهایش» خریده شوند!،
و «مغزهایش»فروخته!
گورستان تاریخ است،نه سرزمین زندگان..!

پلیدی، پاکی، پوچی

“… به هر حال سه ره پیداست:

“پلیدی”، “پاکی”، و “پوچی”

این سه راهی است، که پیش پای هر انسانی گشوده است،

و تو یک کلمه‌ی نامفهومی،

و “وجود”ی بی‌”ماهیت”ی و هیچ‌ای،

که بر سر این سه راه ایستاده‌ای،

تا ایستاده‌ای، هیچی، چون ایستاده‌ای، هیچی.

یکی را انتخاب می‌کنی، براه می‌افتی،

و با انتخاب راه “رفتن”ات، “خود”ت را انتخاب می‌کنی،

معنی می‌شوی…


راست میگفت شاملو دستهای خالی را فقط میتوان بر سر کوبید!

در کودکی همیشه برایم سوال بود که چرا پدرم دستهایش پینه دارد و بعضی ها پیشانیشان !
سالها گذشت و من از زندگی این را آموختم که
هر کس محل کسب در آمدش پینه میبندد …!

کار و بارم الافیست
ته جیبم پر از خالیست
کس نمیداند اما درون سفره نانی نیست
همنشین غمهایم این خود تنهاییست
آرزویم فقط یک لحظه مایه داریست

—————
منم آن بچه پولداری که الان
تو می بینی مرا در این خیابان

همان هستم که شلوارم بود تنگ
لباسم هر ورش باشد به یک رنگ
به چشمم عینک reyban گذارم
به گوشم هدفون آی پاد گذارم
تو که مبهوت من هر روز بودی
مرا حتما شناسایی نمودی
پرادوم قرمز است و لامبورم زرد
دو بنزم را پدر از “آخن آورد
دوسالی هم خودم رفتم به خارج
نوشتم اسم خود را توی کالج
و چون در تنبلی ممتاز گشتم
اروپا را که گشتم بازگشتم!
بهار مالزی را دوست دارم
زمستان سوی آلمان رهسپارم
روم گر بهر سرگرمی به پاریس
دو ویلا می خرم در”کان”و در”نیس”
اگر یک هفته در تهران بمانم
روم سوی فشم با دوستانم
ایمیل و فکس من درجنب و جوش است
موبایلم نیز همواره به گوش است
لاصه زندگی شیرین و خوب است
کجایش حاوی نقص و عیوب است؟
نمی دانم چرا بعضی ز مردم
نمی پویند راه لندن و رم؟!
اگر از غصه دنیا غمینی
سفر باید کنی حتی زمینی!
به یک جا ماندگاری حیف دارد
سفر سوی فرانسه کیف دارد!
چرا نالی ز کمبود و گرانی؟
سفر کن جان من تا می توانی!
ز بی نانی چرا هی می کنی غش؟
بخور شیرینی و پیتزا به جایش!
چرا آخر پراید را دوست داری؟!
بخر بنزی به عنوان سواری!
چرا در شوش مسکن می گزینی؟
نداری ظرفی از پیرکس و چینی!
اتاق منزلت مانند گور است
بیا جردن، ببین اینجا چه جوراست؟!
کمی چون وقت من امروز ضیقه(!)
کنم ایجاز: هان ای بدسلیقه!
اگر از خوب و بد بی اطلاعی
بکن با بنده تشریک مساعی
بگویم تا چه چیزی برگزینی
و در دنیا کجاها را ببینی!
ولی فعلا ندارم وقت تفسیر
که پرواز هلندم می شود دیر!

 

دگر شده ام دچار وسواس بیا ، بدجور به عصر جمعه حساس بیا،گفتی به عموی خود ارادت داری،این بار قسم به دست عباس بیا

در مکّه دیدم
خدا چند سالی ست که از شهر ِ مکّه رفته …
و انسانها به دور ِ خویش میگردند!
در مکّه دیدم
هیچ انسانی به فکر ِ فقـــیر ِ دوره گرد نیست!
دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان ِ خویش را بـــزُداید
غافل از اینکه آن دوره گرد، خود ِ خدا بود!
در مکّه دیدم، خدا نیست!و چقدر باید دوباره راه ِ طولانی را طی کنم
و درهمان نماز ساده ی خویش، تصور ِ خدا را در کمک به مردم جستجو کنم
آری …شاد کردن ِ دل ِ مردم ، همانا برتر از رفتن به مکّه ایست
که خدایی در آن نیست …!حسین پناهی

خدایا کفر نمی‌گویم…

پریشانم…

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی…

لباس فقر پوشی…

غرورت را برای ‌تکه نانی…

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌…

و شب آهسته و خسته…

تهی‌ دست و زبان بسته…

به سوی ‌خانه باز آیی…

زمین و آسمان را کفر می‌گویی…

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان…

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی…

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری…

و قدری آن طرف‌تر…

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌…

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد…

زمین و آسمان را کفر می‌گویی…

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌…

ز حال بندگانت با خبر گردی…‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت…

خداوندا تو مسئولی…

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن…

در این دنیا چه دشوار است…

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

  •  فقر از دیدگاه دکتر شریعتی: 

        میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میکشد …

فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست …

فقر ،حتی گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند…

فقر ، چیزی را “نداشتن” است ؛ ولی آن چیز پول نیست ؛ طلا و غذا هم نیست …

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند …

فقر ، اعجوبه ایست که بشکه های نفت در عربستان را تا ته سر میکشد …

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند …

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند …

فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …

فقر ، همه جا سر میکشد …

فقر ، شب را “بی غذا”  سر کردن نیست …

فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است …

2 دیدگاه

  1. دردناک و واقعی

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme